۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

48- ایستگاه

تو ایستگاه منتظر قطار بودم مثل خیلیای دیگه که کنارم و پشت سرم و جلوم واستاده بودن ، از همه جور مدلی عادم دوروبرم بود از هر نژادی ، بزرگ کوچیک ، قوی ضعیف ، مرد زن ، پیر جوون ، همه مدل ، ملوم بود که بعضیا خیلی وخته منتظرن ، شاید سالها ، بعضیام تازه رسیدن ، همه منتظر 1 قطار ، فقط 1 قطار ، ساعتی وجود نداشت فقط همه ایمان داشتند که میاد همین تحمل انتظار رو براشون راحتتر میکرد ، هیچکس حرف نمیزد و همه مثل مجسمه فقط به ریل خیره شده بودند ، ثانیه ها ، دقیقه ها ، ... ، سالها ، کم کم یه لرزش صعودی پاهای کرخت همه رو به وجد آورد ، با یه صدای ناهنجار گردن همه کمی بالا اومد ، خاک پشت پلک ها مثل خاکستر سیگار پایین ریخت و بعد تحمل و عادت به نور خورشید بی غیرت دائمی مردمک چشم همه خیره شده بود به انتهای ریل و سمتی که حدس میزدند قطار ازون ور میاد ، همه بیقرار بودند ، نه از شادی ، نه از فشار انتظار ، نه از هیچ حس دیگه ای ، فقط بیقراری بود و خیرگی ، ظاهر شد ، یه هیولای مکانیکی ، قوی ، محکم و غیر قابل رسوخ ، از حالت رسیدنش  ملوم بود قرار نیست وایسته ولی از حالت جمعیتم ملوم بود که این تنها امیدشونه...


سکوی ایستگاه خالی بود ، باد با بوی تعفن و پوسیدگی رد میشد ، روی ریل اما پر بود از جسد ، جسدای تکه تکه ، جسدای خوشحال از رسیدن به مقصد ، صورتهای له شده با افتخار ، جسدهای ممنون از قطار ، چن تا کلاغ ناظر ، چن تا کلاغ خوش خبر