۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

32- تکراری ترین رسالت

دود شدم ، در سینه کسانی که خسته بودند ، در رگشان دویدم به قلب و سپس مقصدم مغز ، رسالتم ، امیدشان آرامش بود و همه تلاشم را با هر چند کام حبس نا امید نکردم ، هر چند برای مدتی کوتاه ، هر چند موقتی ، گذرا ، تفننی ، تعمدی ، تصنعی

مخفیانه ، آشکارا سوختم برای کسانی سوزاندند ، فنا شدم برای نابودگران ، معشوقه ای شدم برای عشاق ، دور انداخته شدم ، گاهی با حسرت و گاهی از شرم راحتشان کردم

گاهی تنها بودم ، گاهی شکسته و غمگین ، در گوشه ای ، کناری ، جیبی ، پاکتی ، در دستی ، در خیابانی کوچه ای حیاطی بالکنی

ترک شدم ، عادت شدم ، منفور و معشوق شدم ، کذب و حقیقت شدم ولی در همه حال سوختم ، این رسالتم بود

خسته ام ، خسته از تمام تکرار شدن ها با سرنوشتی تکراری ، خسته از رسالت ، خسته از سوختن از شکستن

نه من سیگار نیستم ، من "ترین" توام ، هر چه میخواهی قبلش بگذار ، ولی بگذار حداقل ترینت بمانم

من سیگار نیستم ، من خسته ام ، شاید مردی یا زنی خسته

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

31- خاموشی


پارت 1 : لرزش های حاکی از فعالیت گسل های بغض ، فوران آتشفشانی از گدازه اشک های داغ ، گستردن خاکستر کف خیابان ها ، تخریب تمام آرمان شهرهای امید

پارت 2 : خاموشی آتشفشان ، سیاهی پیکره ، بزرگتر شدن و سخت تر شدن کوه ، ترسناک و تنها ، خاموشی دائم ، فراموشی

پارت 3 : همه حاصل خشم هسته ای شکسته ، طبیعتی خشمگین ، ضرب آهنگی محزون ، انفجاری غیر ارادی

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

30- بهشت

تو بهشت اینقد خوشی و مشکلات نداری و یه عالمه ممه و مشروب و اسمرینوف و کمر سفتو این کسشرا هس که عمرا دلت بگیره غمگین بشی به گا بری ، تو حسرت چن قطره الکل بسوزی ، دلت واسه خندیدن تنگ بشه ، با همه وجودت بخوای یه بغض سنگیو بالا بیاریو گازش بگیری تا بلاخره بترکه ، تکیه بزنی به دیوار بالکن و خودتو بغل کنیو زل بزنی به سرامیکای کفش ، عمرا بتونی تو بهشت زیر دوش گریه کنی بعدشم یه کم واسه خودت کسشر بگی بخندی بیای بیرون ، هر چی فک میکنم بهشت کسشری بیش نیست واسه مایی که امیدامون ، خوشیامون ، خنده هامون اینقدر ساده بودن که تو همین دنیا تونستیم به دستشون بیاریم ، تونستیم روحمونو به ارگاسم برسونیم هر چند به سختی ، به قول مردی : گوشت آلت خودمونو خوردیم ، منت قصاب نکشیدیم

بهشت من همون بغل محکمم طولانی یکی مث خودمه

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

29- حال و روز یک فراری


واژگونی پلکها برای پوشاندن چشمها ، جویبار اشک فراری از چشم ، دلبریدن دم از بازدم ، فرار خون از آئورت ، تن گریزان از خود ، من گریزان از تن و مرگ فراری از من


۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

28- دلیران تنگستان


مقدمه: لدفن خود عن خاص پندار باشید

متن:
خیلی اشخاص رو میشناسم که روزی صد بار به خودشون فوش میدن ، نه بابت کار افتضاحی که کردند ، بابت هر کاری که انجام میدن تهش این سوال پرسیده میشه "که چی ؟؟؟" و بعدش سیل عظیم فوش و نفرین و نا امیدیه که به سمت فرد حمله ور میشه ، گاهی دیده شده حتی بد انجام یه کار خوب و با نتیجه مثبت هم این اتفاق رخ داده و شخص آرام آرام وگاهی اوقات ناگهانی به گا رفته*
  
به گا : تعریف زیاد داره ، به گا میری دیگه ، همین

Outro :
خواستم بگم موش آزمایشگاهی این متن خودم بودم و این تحقیق کاملن از روی حرکات خودم شبیه سازی و با حرکات خیلی از اطرافیانم تطبیق داده شده عست ، منم جزو همین دسته از افرادم و میدونم خیلیا اینجورین ، مشکل گوهیه و باید درستش کرد ، تاثیرات فوق العاده تخماتیکیم داره از جمله و کیر خر ، میشی همین عنی که داری میبینی ، گوشه گیر ، تنها ، افسرده ، بیکار ، بی انگیزه و در نهایت نا موفق و ناکام و ...

نتیجه گیری :
اینکه زمین و زمان ، خانه و جامعه ، مجازی و واقعی ، غریبه و آشنا روزی ، ساعتی ، دقیقه ای میلیون بار خوردت میکنه به اندازه کافی تخمی هست و بنیه ی کافی برای از پا درآوردن هر رستمی رو داره ، بنده به شخصه اطمینان میدم نیاز به نیروی کمکی "لحن منفی درون" نداره ، دیگه زیاد کس نگم ، کف کردم ،وختی خودت خودتو پخی حساب نکنی ، هیچ کسکشی تخمشم حسابت نمیکنه ، واسه خودت مرد باش ، قوی باش ، شاد باش ، همدم باش ، مثبت باش ، معشوق باش و عاشق باش ... ، نوبت انتقام عست

موفق باشید


چکیده کتاب "چگونه از این حالت کیری خارج شویم در 60 ثانیه" اثر جغد بیمار که کون تنگشو نداشتم بشینم بنویسم 

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

27- مسکنای روح


بعضی وختا اگه بعضی حرفا گفته نشن به یه کرمای مغزی تبدیل میشن ، این کرما اگه فریاد نشن به خشونت تبدیل میشن ، این خشونت اگه تخلیه نشه به بغض تبدیل میشه ، بغض بی ناموس اگه نشکنه به هیچی تبدیل نمیشه ، فقط میگاد و بزرگتر میشه ، اینقدر بزرگ که دیگه کل وجودت میشه یه بغض ، یه بغض متحرک که مث یه تیکه صخره کلفت رها شده تو دامنهداره قل میخوره و سقوط میکنه ، به انتقام خشم و فریاد خالی نشده سر راهش هر چی باشه رو میگاد ، اینجور موقه هاس که عادم یکیو میخواد که از صخره محکم تر باشه ، که هر چی گفت هر چی زد هر چی عر کشید با صبوری نگاش کنه بزاره آب بشه ، بزاره ابر بشه بباره خالی بشه ، بعضیا ظاهر کوچیکی دارن ، ساده ان ، به چشم نمیان ولی یه دیوار فولادین ، کوهن ، اصن دینامیتن ، اینان که دلیل میشن واسه ادامه ، اینان که بود و نبودشون خیلی فرق میکنه

اینا مسکنای روحن

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

26- سیفون


گاهی وختا یادمون میره ما یه سنگ توالت متحرکیم ، بزرگ کوچیک پیر جوون دوست غریبه گاهی میرینن بهت ، این ذات آدمیه ، ازون بدتر گاهی وختا یادمون میره این توالت یه سیفونیم داره که میشه کشید و خالی شد و آماده و قبراق برای عن گیری های آتی ، وختی یادت میره همچین سیفونیم واسه تخلیه داری ، باد  میکنی ، بغض میکنی ، بو گندت همه رو آسی میکنه ، خودت از خودت متنفر میشی ، منزوی میشی و همچنان عنای شناور تورو منفور تر میکنن

همه اینا رو گفتم که بگم ،سیفونو بکشید ، بزارید هر چی هست و نیست بره ، تازه بشین ، نفس بکشین که بالا بری پایین بیای هنوز همون توالت متحرکی ، پس سعی کن حداقل خودت از خودت متنفر نشی

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

25- آخرین زیبایی


اگر بدانی مهرت با این سلول انفرادی چه میکند ، اگر بدانی صدایت ، نگاهت چگونه مرا از بّعد ریشتر خارج میکند ، اگر بدانی یادت چگونه زندگی میبخشد ، اگر میدانستی چگونه ذوب میکنی این تکه سنگ یخ زده را ، اگر ...   اگر بودی دلبر غمگین من ، میدانستی که ابراهیم نیستم که آتشت به گلستان بدل کنم ، میسوزم ، بیشتر از گذشته

 نباش ، دیگر حسرت نیامدی هایت را نمیخورم ، اگر خواندی "تو نیامدی" آن زیبای عقل و دل فریب را میگویم آن حضرت جان کن ، آن زیبای آخر

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

24- سوژه

کاش میشد قبل از نوشتن فکر کنم ، کاش میشد حداقل سوژه ای داشته باشم برخلاف تمامم ، به قول مردی "اول شخص همیشه مفردم" ، صدر اخبارم منم ، تیتر درشت تمام روزنامه های کثیرالانتشار کشورم منم ، سوژه ای ندارم جز خودم و باطن همیشه مریضم ، به لطف این باطن وراج همیشه بدون گشتن پیدا میکنم حرفهای نگفته ام را ، فریادهای خفه ام را ، سخنرانی اشک های سرد و خشک شده ام را ، بلبل زبانی بغض های از جنس خارا را ، همیشه بودند و همیشه هستند و مستمسانه چشمهایشان را به انگشتانم دوخته اند

سوژه ام ، سوژه ی خنده و بغض های خودم 

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

23- حس


مرا دود کن ، مرا جذب کن ، پس بزن ، مرا مخلوط در خود کن ، مرا شریک کن در دم و بازدمت ، شریک کن در رگ و مویرگت ، مرا با الکل بنوش با سیگار بکش با هر آنچه که میدانی هر آنچه که میخواهی هر آنچه که کنجکاوی عود کن ، بپاش ، بریز ، آلوده کن ، مسموم کن همه فضای این گندیدگی را ، مرا طعمی کن در گندیده ترین زیرمین نمناک قبری گروهی ،  مرا ... مرا احساس کن ، من طعم دوست نداشتنی مرگم ، تیزم ، تلخم ، گسم ، فردم ، سختم ، ضربان آخرم ، بوسه اولم ، آخرین تنفس و اولین گریه ...

مرا احساس کن ، تنها نیستی