۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

43- نیستیه نیست نشده


خدا با آن همه ابهتش مرد ، خورشید با همه توانش خاموش شد ، همه چیز با همه چیزش تجزیه شد ، همه چیز نیست شد ، ولی تو ابدی هستی ، همه چیزت هم برود حتی یاد و خاطرت ، خواه ناخواه میمانی ، لا به لای چرخش الکترون و سکون پروتون ، لای جست و خیز هر فوتون و کوانتوم ، بین انزال دو هیدروژن هلیوم شده ،،، زنده ای ، هستی ، حتی اگر خدا نباشد تو لای به لای نیستی هم هستی

۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

42- حس تکراری لعنتی

میاد ، نمیشه جلوشو گرفت ، همیشه میاد ، شبیه دندون دردی که فقط سر وقت خاص اوج میگیره ، طولانی تر ، تو یه برحه طولانی تر ، دردناک تر ، خورنده تر ، سوزناک تر ، I`m Legend رو یادتونه ، شدم شبیه اون ، هر روز آزمایش یه راه تازه واسه نترسیدن ، واسه آرامش ، هر راهی هر آزمایشی خشونت بیشتری میاره ، درد بیشتر ، سوزش بیشتر ، دست و پا زدن تو یه مرداب واسه بالا اومدن و پایین رفتن بیشتر ، ترس از زنده موندن طولانی تو همچین محیطی گاهی از خود محیط دردناک تر میشه ، همه آزمایشا ، همه راه ها شاید فقط داره آرومم میکنه که زنده موندنم کوتاه تر میشه ، امیدوارم ، به تنها چیزی که امیدوارم اینه که تکرار بیشتر رفتن این راه های رفته و نرفته نزدیک ترم میکنه ، امیدوارم ، فقط امیدوارم 

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

41- روح


روح* بشر از بدو تولد به دنبال پرواز بوده ، به دنبال اوج گرفتن ، به دنبال رسیدن به منبع ، درخشش و کمال ، این درخشش ، این پاکی مطلق ، این انرژی دارای یک نیروی جاذبه نیز هست ، جاذبه نسبت به همه چیز خوب و بد ، زشت و زیبا ، تاریک و روشن
هر چه روح قوی تر عظیم تر و خالص تر ، قدرت جاذبه بیشتر
نسبت به محیط و شرایط و مسیر انتخابی میزان قدرت و ضعف روح فرد متفاوته ، بودند ارواحی که در حصر تن منبع شدند ، بودند منابعی فقط شایعات و دروغ ها روح تاریک و سخیفشون رو منبع کرده و خیلیا در راه رسیدن به همین منابع خواسته و ناخواسته به عمق تاریکی رفتند ، بودند ارواحی که با همه مسیر لجن آلودشون ، با همه سرب هایی سنگینشون کرده ، با همه محیط تاریکیشون به پرواز در اومدند و منبعی شدند کور کننده همه منابع دیگه

*روح : قسمتی از مغز که وظیفه تعالی احساسات خوب و بد رو به عهده داره

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

40- جنگ

عمریه قلبم پرچم سفید آبکش شدشو با نا امیدی تکون میده ، عمریه آژیر قرمز مغزم روشنه ، بی وقفه ، عمریه صلیب سرخ و هلال احمر تنم در حال بازسازیه و شوک دادن به یه مُردست

میخوام فوش بدم ، میخوام لعنت بفرستم ، میخوام نفرین کنم ، میخوام تسلیم بشم ، بی فایدس

لعنت به هر چی پرچمه ، از سفید آبکش شدش تا همه اون پرچمای بدون استفاده دیگه
لعنت به هر چی آژیره ، ازون قرمز یه بند جیر کشش تا همه رنگای حتی یه بار تست نشدش
اعنت به هر صلیب سرخو هلال احمره که نه تونست زنده کنه که داره جسد بدبختو جزغاله میکنه

اصن لعنت به من به تو به اون به همه ، همه چی ، همه چی ، حتی ...

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

39- پناهنده

روانی باباته
من روانی نیستم فقط پناهنجوئم
پناهندگی میخوام از شر همون کوه آهنی ، از شر همون دریاچه عمیق سوزن ، از شر همون حجم سنگین تاریکی

پناه میبرم از شرشون به هر چی که فکرشو بکنی حتی دیونگنی ، حتی ...

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

38- بشر در عالم حشر

عمری تنگ بازی در آوردیم واسه راه اومدن با دنیا غافل ازین که دنیا تنگ دوس داشت و بیشتر میکوبید ، گشاد کردیم غافل ازین که دنیا بی نهایت آلت در چنته دارد ، پاره شدیم غافل ازین که ماییم موجوداتی باگ دار به شکل آبکشی با بی نهایت سوراخ ، هستیم با دنیای حشر انگیزناکمان ، میدهیم بی بدون بی هیچ هستی که هست باشدمان .....

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

37- روانگردان

ممنوعه ولی لازم ، نایابه ولی در دسترس ، ضد درده ، شادی آوره ، خواستنیه ، اعتیاد آوره ، باهوشه ، شوخ طبعه ، روانگردانه...

روانگردانه که تو لحظه ای حالت جهنمیتو شخم میزنه ،بذر شادی میپاشه و واست بهشتش میکنه

روانگردانه که حتی دیدنش از پشت شیشه هر حجمی و هر بعدی هم میتونه عضلات صورتتو شل کنه ، آب بشه ، الکل بشه

روانگردانه وجودی که از فرط اعتیاد بهش هر لحظه هزار بار آرزوی بودنشو میکنی واسه یه انقلاب دیگه تو وجودت 


گردش دهنده مکانم ، گرداننده زمانم ، درمانگر روانم

نبودنت دردیست ، زخمیست ناسور ، بگردانم که بر گردش توست روانم

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

36- بی خوابی

الان نوشتم و نوشتم ونوشتم دیدم ، همش تکرار تعریف از ابعاد مختلف همون بلای هر روزس ، اینکه هر روز میامو از یه نگاه جدید تعریفش میکنم خیلی عنه ، اینقدم به بیخیالی زدمش که بیخیالیم درد میکنه ، از تکرار همه ، از تکرار یه سوال تکراری ، از تکرار یه تومور تو سن رشد ، از تکرار پتک کوبیدنای هر روز ، از تکرار خوشحالیای هر چند کوچیک و همیشه زود گذر ، دیگه از تکرار همه چی خسته شدم ، امیدواریم خوابه که واسه آخرین ضربه یه جغد بیمار خلق شدم ، یه جغد بی خواب

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

35- زمزمه شوم

چشم باز کرد سنگینی بود و تاریکی بود و سوز ، سوزناک از مدفون شدن زیر ده ها ..  نه صدها تُن سوزن یخ زده

چشم بست ، باز بودنشان پیشکشی جز ترس و سوزش بیشتر نداشت

هر کوچک ترین تکان ، بزرگترین عذابی بود بر تن مدفون ، طعم سنگین آهن زنگ زده ، عذاب استشمام ، حسرت نفس عمیق بر سینه ی احاطه شده ، چشم هایی کور و بی جرات از باز شدن ، مسابقه عفونت تَن با تُن زنگ آهن

اما در درون ، در اعماق غاری نمور ، جرقه ی امید  ، نا امید و سرد و سرخورده ، سوسویی خفیف ، لاغر و نحیف ، منتظر کوچک ترین بهانه برای آزادی ، برای تمام شدن ، نشسته در گوشه ای ، آرام زمزمه میکرد "بالا ، بالا ، بالا ، ..." ، جرقه به خود نیز پوزخند میزد ازین همه حماقت

ده ها سال صدها سال گذشت ، و تنها بالا بود ، در چشم جرقه خیره شد ، او با همان لحن ، خسته ، مضحک و بی حوصله همچنان همان را تکرار میکرد ، بالا ، بالا ، بالا ، ... ، انتقال زمزمه از لبان امید به لبان زخمی

اولین لرزش پس از ده ها سالی که صدها سال گذشته بود ، لذت از یادآوری طعم قدیمی سوزش ، یادآوریه زخمها ، مخلوط گوشت و آهن ، مخلوط تیزی و نفوذ از پلک ها ، چسبندگی ، دوخته شده به مکان ، منتظر زمان

تبدیل لرزش ها به تکان ها ، تبدیل سوزش ها به استخوان سوزی ها ، تبدیل امید به خشم ، تبدیل زمزمه به فریاد

ده ها سال که هزاران سال در مسیری سرخ گذشت ، تنی نمانده ، هر تکه کوچکش را در مسیر سوقات داده به سوزن ها ، سوقاتی از فرط شادمانی برای فشاری ، سوزشی ، کمتر ، شوق تنفس ، شوق چشم گشایی چشمانی کور ، سینه ای سوزناک ولی امیدوار به عمیق ترین .

سرانجام

صدایی ، طعم رطوبتی تازه تر از قبل ، استشمام دلربا عطری بیگانه ، با نفس های کوتاه و تند ، میرسید ، میرسید ،،، رسید ، پیشانیش دیگر وزنی نداشت ، برخورد قطراتی سرد ، شیرین ، خوشبو ، خوش صدا ،، تاریکی بود ، ولی شیرین ، خوشبو ، خوش صدا

صدایی دیگر ، صدای قدم زدن روی صدها تن سوزن نزدیک میشد ، قلبش از شدت هیجان دیگر به سوزن های مانده در آئورتش اهمنیتی نمیداد ، میخواست عمیق ترین نفس را بکشد ، بلند ترین قریاد را بزند ، چشم بگشاید

صدای پا با پتکی سنگین محکم ترین ضربه خود را بر سرش کوبید ،،،،، به آسانی پایین میرفت ، چون مایعی گرم ، سرخ ، بغض از نفس نکشیده ، مسیر سرخ خود را با حسرت و سرافکندگی نظاره میکرد ، صدای قهقهه سوزن ها ، بازگشت به زادگاه ، این بار در سکوت مطلق ، جرقه آزاد شده بود ، چشم بست در سنگینی و سوز ، سوزناک از دوباره مدفون شدن زیر ده ها .. نه صدها تن سوزن یخ زده ، بدون هیچ زمزمه ای 

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

34- در به در

یه چیزیایی رو باید بنویسم که نمیدونم چیه ، یا اگه میدونم لغتی واسش پیدا نمیکنم ، بدیش اینه که اینقدر مهمه که نه تنها شخصیت منو به وجود آورده که زندگی خیلیا رو هم تحت تاثیر قرار داده

حرف هست ، درد هست ، خاطرات هست ، خستگی هست ، دوخته نشدن خیلی زخما هست ، گشتن به دنبال روح فراریم هست ، اینکه خسته جسدی هستم که کوچه به کوچه ، تن به تن ، لحظه به لحظه پیگیر روح گمشده ام بودم

از کفن و دفنم مدتها گذشته  ، اتفاقی از کنارش رد شدید بگید ، فقط میخواست 1 بار نفس کشیدن رو تجربه کنه

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

33- تندیس

یه جاهایی ، یه علامتایی ، یه ته چهرهایی آدمو مجبور به رفتن ، به دور شدن ، به فرار میکنه 

اینا تندیس خاطراتین که تلف شدی واسه فراموش کردنشون و یهو جلو روت زنده میشن 

همین تندیسا شخصیت رنجور الانتو ساختن ، نه میشه ازشون متنفر بود نه میشه بهشون وابسته بود ، اینا فقط هستن که بهت بگن ضعیفی  هنوز قدرتشو نداری ، محتاجی ، تسلیمی ، میخوان خدا بودنشونو خالق شخصیتت بودنشون بهت ثابت کنن 

جلو خیلی خداها سرمو بلند کردمو و ناپدید شدم ولی این یکی سخته ، خیلی سخت  

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

32- تکراری ترین رسالت

دود شدم ، در سینه کسانی که خسته بودند ، در رگشان دویدم به قلب و سپس مقصدم مغز ، رسالتم ، امیدشان آرامش بود و همه تلاشم را با هر چند کام حبس نا امید نکردم ، هر چند برای مدتی کوتاه ، هر چند موقتی ، گذرا ، تفننی ، تعمدی ، تصنعی

مخفیانه ، آشکارا سوختم برای کسانی سوزاندند ، فنا شدم برای نابودگران ، معشوقه ای شدم برای عشاق ، دور انداخته شدم ، گاهی با حسرت و گاهی از شرم راحتشان کردم

گاهی تنها بودم ، گاهی شکسته و غمگین ، در گوشه ای ، کناری ، جیبی ، پاکتی ، در دستی ، در خیابانی کوچه ای حیاطی بالکنی

ترک شدم ، عادت شدم ، منفور و معشوق شدم ، کذب و حقیقت شدم ولی در همه حال سوختم ، این رسالتم بود

خسته ام ، خسته از تمام تکرار شدن ها با سرنوشتی تکراری ، خسته از رسالت ، خسته از سوختن از شکستن

نه من سیگار نیستم ، من "ترین" توام ، هر چه میخواهی قبلش بگذار ، ولی بگذار حداقل ترینت بمانم

من سیگار نیستم ، من خسته ام ، شاید مردی یا زنی خسته

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

31- خاموشی


پارت 1 : لرزش های حاکی از فعالیت گسل های بغض ، فوران آتشفشانی از گدازه اشک های داغ ، گستردن خاکستر کف خیابان ها ، تخریب تمام آرمان شهرهای امید

پارت 2 : خاموشی آتشفشان ، سیاهی پیکره ، بزرگتر شدن و سخت تر شدن کوه ، ترسناک و تنها ، خاموشی دائم ، فراموشی

پارت 3 : همه حاصل خشم هسته ای شکسته ، طبیعتی خشمگین ، ضرب آهنگی محزون ، انفجاری غیر ارادی

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

30- بهشت

تو بهشت اینقد خوشی و مشکلات نداری و یه عالمه ممه و مشروب و اسمرینوف و کمر سفتو این کسشرا هس که عمرا دلت بگیره غمگین بشی به گا بری ، تو حسرت چن قطره الکل بسوزی ، دلت واسه خندیدن تنگ بشه ، با همه وجودت بخوای یه بغض سنگیو بالا بیاریو گازش بگیری تا بلاخره بترکه ، تکیه بزنی به دیوار بالکن و خودتو بغل کنیو زل بزنی به سرامیکای کفش ، عمرا بتونی تو بهشت زیر دوش گریه کنی بعدشم یه کم واسه خودت کسشر بگی بخندی بیای بیرون ، هر چی فک میکنم بهشت کسشری بیش نیست واسه مایی که امیدامون ، خوشیامون ، خنده هامون اینقدر ساده بودن که تو همین دنیا تونستیم به دستشون بیاریم ، تونستیم روحمونو به ارگاسم برسونیم هر چند به سختی ، به قول مردی : گوشت آلت خودمونو خوردیم ، منت قصاب نکشیدیم

بهشت من همون بغل محکمم طولانی یکی مث خودمه

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

29- حال و روز یک فراری


واژگونی پلکها برای پوشاندن چشمها ، جویبار اشک فراری از چشم ، دلبریدن دم از بازدم ، فرار خون از آئورت ، تن گریزان از خود ، من گریزان از تن و مرگ فراری از من


۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

28- دلیران تنگستان


مقدمه: لدفن خود عن خاص پندار باشید

متن:
خیلی اشخاص رو میشناسم که روزی صد بار به خودشون فوش میدن ، نه بابت کار افتضاحی که کردند ، بابت هر کاری که انجام میدن تهش این سوال پرسیده میشه "که چی ؟؟؟" و بعدش سیل عظیم فوش و نفرین و نا امیدیه که به سمت فرد حمله ور میشه ، گاهی دیده شده حتی بد انجام یه کار خوب و با نتیجه مثبت هم این اتفاق رخ داده و شخص آرام آرام وگاهی اوقات ناگهانی به گا رفته*
  
به گا : تعریف زیاد داره ، به گا میری دیگه ، همین

Outro :
خواستم بگم موش آزمایشگاهی این متن خودم بودم و این تحقیق کاملن از روی حرکات خودم شبیه سازی و با حرکات خیلی از اطرافیانم تطبیق داده شده عست ، منم جزو همین دسته از افرادم و میدونم خیلیا اینجورین ، مشکل گوهیه و باید درستش کرد ، تاثیرات فوق العاده تخماتیکیم داره از جمله و کیر خر ، میشی همین عنی که داری میبینی ، گوشه گیر ، تنها ، افسرده ، بیکار ، بی انگیزه و در نهایت نا موفق و ناکام و ...

نتیجه گیری :
اینکه زمین و زمان ، خانه و جامعه ، مجازی و واقعی ، غریبه و آشنا روزی ، ساعتی ، دقیقه ای میلیون بار خوردت میکنه به اندازه کافی تخمی هست و بنیه ی کافی برای از پا درآوردن هر رستمی رو داره ، بنده به شخصه اطمینان میدم نیاز به نیروی کمکی "لحن منفی درون" نداره ، دیگه زیاد کس نگم ، کف کردم ،وختی خودت خودتو پخی حساب نکنی ، هیچ کسکشی تخمشم حسابت نمیکنه ، واسه خودت مرد باش ، قوی باش ، شاد باش ، همدم باش ، مثبت باش ، معشوق باش و عاشق باش ... ، نوبت انتقام عست

موفق باشید


چکیده کتاب "چگونه از این حالت کیری خارج شویم در 60 ثانیه" اثر جغد بیمار که کون تنگشو نداشتم بشینم بنویسم 

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

27- مسکنای روح


بعضی وختا اگه بعضی حرفا گفته نشن به یه کرمای مغزی تبدیل میشن ، این کرما اگه فریاد نشن به خشونت تبدیل میشن ، این خشونت اگه تخلیه نشه به بغض تبدیل میشه ، بغض بی ناموس اگه نشکنه به هیچی تبدیل نمیشه ، فقط میگاد و بزرگتر میشه ، اینقدر بزرگ که دیگه کل وجودت میشه یه بغض ، یه بغض متحرک که مث یه تیکه صخره کلفت رها شده تو دامنهداره قل میخوره و سقوط میکنه ، به انتقام خشم و فریاد خالی نشده سر راهش هر چی باشه رو میگاد ، اینجور موقه هاس که عادم یکیو میخواد که از صخره محکم تر باشه ، که هر چی گفت هر چی زد هر چی عر کشید با صبوری نگاش کنه بزاره آب بشه ، بزاره ابر بشه بباره خالی بشه ، بعضیا ظاهر کوچیکی دارن ، ساده ان ، به چشم نمیان ولی یه دیوار فولادین ، کوهن ، اصن دینامیتن ، اینان که دلیل میشن واسه ادامه ، اینان که بود و نبودشون خیلی فرق میکنه

اینا مسکنای روحن

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

26- سیفون


گاهی وختا یادمون میره ما یه سنگ توالت متحرکیم ، بزرگ کوچیک پیر جوون دوست غریبه گاهی میرینن بهت ، این ذات آدمیه ، ازون بدتر گاهی وختا یادمون میره این توالت یه سیفونیم داره که میشه کشید و خالی شد و آماده و قبراق برای عن گیری های آتی ، وختی یادت میره همچین سیفونیم واسه تخلیه داری ، باد  میکنی ، بغض میکنی ، بو گندت همه رو آسی میکنه ، خودت از خودت متنفر میشی ، منزوی میشی و همچنان عنای شناور تورو منفور تر میکنن

همه اینا رو گفتم که بگم ،سیفونو بکشید ، بزارید هر چی هست و نیست بره ، تازه بشین ، نفس بکشین که بالا بری پایین بیای هنوز همون توالت متحرکی ، پس سعی کن حداقل خودت از خودت متنفر نشی

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

25- آخرین زیبایی


اگر بدانی مهرت با این سلول انفرادی چه میکند ، اگر بدانی صدایت ، نگاهت چگونه مرا از بّعد ریشتر خارج میکند ، اگر بدانی یادت چگونه زندگی میبخشد ، اگر میدانستی چگونه ذوب میکنی این تکه سنگ یخ زده را ، اگر ...   اگر بودی دلبر غمگین من ، میدانستی که ابراهیم نیستم که آتشت به گلستان بدل کنم ، میسوزم ، بیشتر از گذشته

 نباش ، دیگر حسرت نیامدی هایت را نمیخورم ، اگر خواندی "تو نیامدی" آن زیبای عقل و دل فریب را میگویم آن حضرت جان کن ، آن زیبای آخر

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

24- سوژه

کاش میشد قبل از نوشتن فکر کنم ، کاش میشد حداقل سوژه ای داشته باشم برخلاف تمامم ، به قول مردی "اول شخص همیشه مفردم" ، صدر اخبارم منم ، تیتر درشت تمام روزنامه های کثیرالانتشار کشورم منم ، سوژه ای ندارم جز خودم و باطن همیشه مریضم ، به لطف این باطن وراج همیشه بدون گشتن پیدا میکنم حرفهای نگفته ام را ، فریادهای خفه ام را ، سخنرانی اشک های سرد و خشک شده ام را ، بلبل زبانی بغض های از جنس خارا را ، همیشه بودند و همیشه هستند و مستمسانه چشمهایشان را به انگشتانم دوخته اند

سوژه ام ، سوژه ی خنده و بغض های خودم 

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

23- حس


مرا دود کن ، مرا جذب کن ، پس بزن ، مرا مخلوط در خود کن ، مرا شریک کن در دم و بازدمت ، شریک کن در رگ و مویرگت ، مرا با الکل بنوش با سیگار بکش با هر آنچه که میدانی هر آنچه که میخواهی هر آنچه که کنجکاوی عود کن ، بپاش ، بریز ، آلوده کن ، مسموم کن همه فضای این گندیدگی را ، مرا طعمی کن در گندیده ترین زیرمین نمناک قبری گروهی ،  مرا ... مرا احساس کن ، من طعم دوست نداشتنی مرگم ، تیزم ، تلخم ، گسم ، فردم ، سختم ، ضربان آخرم ، بوسه اولم ، آخرین تنفس و اولین گریه ...

مرا احساس کن ، تنها نیستی

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

22- انزجار


مرگ را دوست دارم چون تو که میخندی ، آفتاب میگندد ، زمین نعره میزند ، خدا میشرمد ، شیطان توبه میکند ، بشر زجه میزنند ، تو حاصل نطفه نفرتی ولی آغوش مرگ همیشه مهربان ،،،،

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

21- گلخانه


کالبد بشری گلخانه ایست بسیار زیبا شامل گلدان هایی به رنگ های سفید و سیاه که میشه به چشم صفحه شطرنج هم بهش نگاه کرد ، در میان این گلخانه میشه وجود افسردگی و غم رو به گلدان سیاه کاکتوسی تشبیه کرد که در درون گلخانه کالبد فرد وجود داره ، از بدو تولد تا لحظه مرگ ، این کاکتوس باید وجود داشته باشه ولی در همان ابعاد گلدان خودش و زیبایی خودش  در میان بقیه گلدان های سفید امید ، محبت ، عشق و گلدان های سیاه خشم ، نفرت ....و گلدان های دیگه ای که گلخانه روان انسان رو تشکیل میدن ، اما گاهی به دلیل (کم آبی) و بی توجهی باغبان و گاهی هجوم آفات و شرایط اقلیمی تعادل میان گلدان ها به هم خورده و گلخانه از حالت ثبات خارج میشه و در این بین گل های زیباتر و مطمئنا آسیب پذیر تر دچار مشکلاتی میشن ، در بین گلدان های آسیب پذیر میتوان به شادی ، عشق ، احترام ، آرامش و در کل گلدان های سفید رو نام برد ،  در این برهه زمانیست که هنر باغبان مشخص می شود ، وظیفه باغبان رسیدگی و پرورش به گلدان های سفید و هرس گلدان های مشکی و برقراری تعادل میان اینهاست ، رشد بیش از حد کاکتوس ها و بقیه سیاه ها هم منابع رشد کل گلخانه رو به سمت خودش میکشه هم به مرور برخی از سفید را رو هم نابود میکنه ، ولی باید همچنان ایمان داشت که باغبان حتی در مرکز کویر هم میتونه گلخانه ای زیبا و متعادل داشته باشه.

گاهی کل فلسفه وجودی این گلخانه بهانه ایه برای اثبات هنرمندی باغبان

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

20- پیامبری


امتحان کنید اگه شرایطشو دارید حتی واسه یه بارم که شده ، سکوت مطلق طوری که مغز برای اطمینان از کارکرد حس شنوایی سنسور ها رو حساس تر کنه ، سکوتی که تنها صداهاش صدای نفس کشیدنت و صدای ضربان قلبت باشه ، تاریکی ، طوری که مردمک چشم برای گرفتن کوچک ترین منبع نوری 8 برابر گشاد تر شده ولی یه آژیر تو مغز میگه کوری ، بی حرکت ، بی صدا ، 40 ضربان و 10 بازدم در دقیقه ، سرعت زمان 1/4 حالت عادی ، معلق ...


من معراجمو رفتم ، من پیامبریمو کردم ، رسالتم به پایان رسیده ، منتظر بشارت نیستم ، وعده سوراسرافیل رو جدی نگرفتم ، اما درونم انگار اواسط قیامته

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

19- گمشده

وختی دکل سر کوچه مان اتصالی میکند تو نیستی ، وختی لنگر کشتی به فیبر نوری گیر میکنه تو نیستی ، وختی ساکس پراکسیم قطه تو نیستی ، وختی ...

تو هیچوخت نبودی ، هیچوخت نیستی فقط زمانی که بازیچه هایم را ، قرصهایم را ، بهانه هایم را از دست میدهم عاجزانه در مفلوک ترین حالت بودنت را فریاد میزنم ، امیدوارم که با بودنت شاید .... فقط شاید ... همین

عمریست به همین دلخوشم ، به این که بیایی ، به این که شاید بیایی ، ندیدمت و نمیدانم کیستی یا چیستی و کدامی ، فقط ایمان دارم ذره ای ، نیمی ، قسمتی از من نیست شده ، فراموش شده ، جا مانده و سردرگمم ، میگردم ، میچرخم ، سرمیزنم ، میرقصم ، مینوشم و ایمان دارم که میابمش ، پیدایش میکنم ، کامل میشوم ، سیراب میشوم ، آرام میشوم ، پیدا میشوم


نیست من ، دلیل من ، باش که با بودنت توست که میگردم ، با امید و ایمان به بودنت میچرخم ، مینوشم و میرقصم

بگذار از نبودنت نگویم که کذب محض است ...


پ.ن : آرزو کن عزیزت کشته بشه ولی گم نه 

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

18 - رفاقت

رفیق ناباب اونی نیس که سیگارو میده دستت ، اونیه که دلیل سیگار کشیدنت شده
رفیق ناباب اونی نیس که تا 2 شب باهاش بیرونی ، اونیه که تا 2 شب میفرستت بیرون
رفیق ناباب اونی نیس که گرگت میکنه ، اونیه که گوسفند فرضت میکنه
رفیق ناباب اونی نیس که باهاش خوشی ، اونیه که نباشه نا خوشی
رفیق ناباب اونی نیس که خاکستریتو رنگی میکنه ، اونیه که باهات یه رنگه

تنهاییه من ، تو کدومشی ؟

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

17- مسیر

شاید باورت نشود ولی این نوشته ها که میبینی از راه دوری آمده ، از پس همه کشاکش این اینترنت لعنتی ، از تمامی فیلتر ها و محدودیت ها ، از کیبوردی خسته ، از دستانی لزران و خیس  و سرد ، از تنی جوان متعلق به یک پیرمرد ، از سری سردرگم و حیران ، از دلی سنگی ، شکسته ، سرد ، زخمی ، از پس عمری گشتن ها و گیجی ها و شکستن ها و سخت شدنها ، از پس مشتی خاطرات ماندگار دور ریختنی ، از پس 20 و 100 سال عمر به چشمانت رسیده ، رسیده که بگوید نمیداند چطور این مسیر لعنتی را شرح بدهد ، بگوید که این کلمات هیچند ، بگوید و بگوید بگوید و خسته شود و تشکر کند از بودنت

با لبخندی تلخ به سوی چشمی دیگر :)

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

16- امیدواری های ثابت

سلامتی همه لیوانایی که دیر خالی میشن ، سلامتی همه قندایی که همیشه ته کشو هستن ، سلامتی باطری کیبوردم ، سلامتی هدفون خستم ، سلامتی فن پشت کیسم ، سلامتی کلید اتاقم ، سلامتی کفشای پیرم ، سلامتی جیبای گرمم ، سلامتی ساعت کند ذهنم ، سلامتی ژیلت نداشتم و آینه شکستم ، سلامتی ، سلامتیت

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

15- تیمارستان وارونه

-هر کی میاد طرفمون چه مجازی چه واقعی شرو میکنه سفره دلشو وا کردن ، همه جیک و پیک و ته دیگ دلشو میریزه وسط ، ازونجایی که همه اینا خاطره ست بهترین مشاوره موجود داده میشه و عمل میکنه ، مشاوراتی که رو ما عمل نکرد

-بعد روزایی میاد که میزنیم تو فاز چس ناله و غمگین و دپسوردگیو ترشیدگی جالبه همون مشوور (مشاوره شونده) میاد میخواد بهت قوت قلب بده ، میخواد خوبت کنه ولی نمیتونه ، ما اید بدتر بشیم تابهتر بشیم ، ینی کارمون از افسردگیو فازای عن که میگزره میرسیم به کسشر تفت دادنو هر هر خندیدن و خوش بودن بعدش که یه سری افاقات میوفته که میخواد تورو تبدیل به یه عادم عادی کنه دوباره برمیگردی خونه اول ،، یه ما پله بی پایان ...

- غم واس ما حکم شادیو داره شادی حکم غمو ، خیلی وخته با خودمون درگیریم ، به زندگیت برس دایی 

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

14- تساوی

کودکتر که بودم تصورم از سن حال حاضر خودم خیلی متفاوت تر بود ، قوی تر ، تواناتر ، راسخ تر و و و و ... ، تصور میکردم اون موقه پیروز بشم .

روزا گذشت و نزدیکتر شدم به اینجا ، سراب نبود ، واقعی بود ، به همه چیزایی که تصور میکردم رسیدم ولی ، ولی فرقش این بود که کوچکتر که بودم کوچکتر میدیدم ، راحتتر رد میشدم ، ضعیف تر میدیدم و امیدوار بودم ، شکست استوارتر میکنه اما نه همیشه ، نه دائم

دیگه ضربات بهم تاثیری ندارن ، منم دیگه استواری سابق رو ندارم  ، استواری کودکیم رو ، کودکیه کریستالی امیدوار

:)  بگذریم

13- امیدواری


۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

12- داستان بوم

یه عزیزی واسمون صحبت میکردو میگفت زندگی یه فرصته ، فرصت تجربه ، مث یه بوم یا دفتر نقاشی میمونه که فرصت داری از سر تا تهشو هر چی دوس داری بکشی ، در آخرم هر کی زیبا تر کشیده باشه وضعش از بقیه بهتره

خیلی وقته دارم تقلا میکنم این خودکار نوک تیز مشکی حرکت کنه تغییر کنه و یا حداقل یه طرحی بزنه ولی هربار اراده به حرکت کرده یا یه خط مشکی عقیق رو کل صفحه کشیده یا بومو پاره کرده

طرح خودمو که از نقص خودم میدونم که همچین گندی شده ، ولی هستند کسایی که تو زندگیشون رنگ دیگه ای ندیدن که هیچ بومشونم سیاه بوده ، میدونم در حیطه قدرت خیلیاتون نیس که بتونید یه رنگ جدید دستشون بدید پس لاقل کاری نکنید که بومشونو پاره کنن ، بزارید آروم بمونن و بگذره ، بهشون آرامش بدین و یا حداقل آرومشون بزارید ، شاید تنها کاریه که از دستتون برمیاد

ببندم ، اگه دقیق تر نگاه کنید کم نمیشه ازتون زیاد میشه بهتون

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

11- همه چیز اینجا شروع شد

با یک نگاه چرنده ، تستسترونه ، زیر نافه ...

باید شناخت ، سبک سنگین کرد ، دید ، شنید ، گفت ، بوئید ، چشید همه جوانب را ، عادتم بوده از سخت ترین راه ممکنه رفتن ، عادتم همانا و نایافتن همانا ، غمگین شدن همانا ، خطا کردن ...

عامی بگم ، کسی که خیلی مواظبه دستش هرز نره یه جایی فجیح آسفالت میشه ، عاشق نبودن و عاشقی کردن سنگینه ، به خصوص وقتی که طوری فیلم عاشقی رو میای که تک تکه عشاق به نام جلوت زانو میزنن ، فیلم اومدنم رو پای لقمه بد نزار ، کسی که عاشق نباشه مریضه ، بیماره ... حسرت ساده ترین چیزا رو خوردن خیلی سنگینه ، اینو از یه یتیم ، از یه بیوه ، از یه معلول بپرسید

 حسرت ثانیه ای تجربه این حسو خوردم ، برچسب ناقص بودن به خودم چسبوندم ولی بازم طبق عادت ادامه دادم ، ادامه میدم ، شاید ، یه روزی ، یه ثانیه ای ....


این پست در جواب به خودم بود :https://www.facebook.com/joghd.bimar/posts/343634172384346

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

10- سونامی

تاثیر ماه را بر تنم حس میکنم ، آرام مرا به سوی خود میخواند ، بسیار آرام مثل ذاتش ، باد سرکش و دوست داشتنی ، دمدمی ، گاهی نوازش گر و گاهی طوفانی کننده

رهگذرانی چون ماهیگیری پیر و والی خسته ، بطری امیدوار ، تکه ابری جا مانده

تاثیر همه را حس میکنم ولی زودگذر ، کوچک و بی ارزش

اما تو بستر من ، خانه من ، دلیل وجود من ، پنهان من ، کوچکترین لرزشت چنان موج مخربی از من می آفریند که ...

ای تو
آرامشت آرامش من و آشفتگیت آشفگیم

آغوشت را از من مگیر

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

9- چوب بستنی

کودک تر که بودم ، چوب بستنی رو فرو کردم تو گلدون و روزها به پاش نشستم ، هر روز آب دادم و هر روز نگاش کردمو باهاش حرف زدم

دوباره تکرار شد این دفه نه در گلدون ، هر روز هر ساعت هر ثانیه

این دفه دست هیچکس پنهانی چوب بستنی منو به گلایل تبدیل نکرد 

8- کد تقلب Cheat

شوق رسیدن به دریای چشمانت چنان مجنونم کرده بود که به جای خرید نان سوار قطار بودم ، حتی God Mode هم نمیشد این همه شوق را از بین برد

شاید خود خدا باشی که توانستی

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

7- لباس تنهایی

نوشتن حین بی خوابی های هر شب سرگرمیم نیست ، مث انتقام میمونه ، حس یه دختر 16 ساله غیبتر ، به خصوص موقع هایی که در مورد خود لامصبش تایپ میکنم ، میاد میاد و همینجوری میاد انگار خودشم از شهرت بدش نمیاد ولی هربار حس کردم میخواد یه اسم و رسمی به پا کنه دست به دامن Backspace شدمو با یه لبخند موذی نابودیه آرمان هاشو نگاه کردم ، از یه جنبه دیگه بخوام بگم منم بهش نه تنها عادت کردم که هر شب منتظرم کی میاد ، مث یه اتوبوس قدیمی کثیف و پر سرصدا پیداش میشه ، بدم میاد ازش ولی اگه جا بمونم منظره های زیادیو از دست میدم ، دوسش دارم خودشم میدونه اصن واسه همینه هر شب میاد دنبالم ، گاهی فک میکنم ما دو تا هووی همیم :| از هم متنفریم و چون عمریه با هم زیر حاجی خوابیدیم دیگه عادت کردیمو ته دلمون خاطر همو میخوایم

بیخوابیم لباسیه که تنهاییم واسه خودش دوخته ، تکراریه ولی بهش میاد 

6- امیدواری زودگذر به سننجاب ها

به یه نقطه ای میرسی که دیگه واست شنیدن و توجه کردن مهم نیس ، کاری از کسی بر نمیاد ، نمیشه برگشت ، نمیشه پاک کرد ، نمیشه بست و از اول باز کرد
مصداق این قضیه رو تو دی ماه اون سنجابی میبینم که حتی دلش نیومده پوست گردو هاشو دور بریزه چون لونه ناقص یه کلاغو دیده ، کمتر خورده و انبار نکرده چون نگاه یه سنجاب دیگه سوزوندتش ولی با شروع طوفان کلاغ میپره و سنجاب بغل دستی در لونشو میبنده ، اینجاست که دیگه اگه سلطان جنگلم باشی واست مهم نیست ، به زنجیره انقراض میپیوندی

حیواناتی هستیم که سنجابای دورمونو ندیدیم و اگه دیدیم واسمون مهم نبوده

سنجابایی هستیم که روزی به نگاه بغلیمون توجه نکردیمو درو بستیم

امیدواری به انقراض ...

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

5- باران رحمت


و خداوند حضرت BucketHead را برای انزال مغزهای سفت نخاع نازل کرد

4- خیلی بد

بده ، عنه ، بگی بگی بگی و بگی و تهش بفهمی زِری بیش نبوده ، اینجاست که .... تکراریه نمیگم چی میشه ولی ادامه داره همیشه ، میشی شاده همیشه غمگین ، میشی قهقهه های زورکی ، میشی بی غمه ... میشی خوشحاله .... میشی

بده سنگ صبور کسایی باشی که نمیفهمن داری سرریز میکنی ، داری بالا میاریو با اسید معده آویزون از گوشه لبت لبخند میزنی ، یا بهترم کن یا نباش لدفن

3- عوامل پاشیدن

همچنین از دیگر اثرات خودارضایی میتوان به کمرنگ شدن ناگهانی عشقهای آتشین اشاره کرد

2- حال و حوای آلوده

هوای هوای عشق بهانه کردن برای حاله

1- 2 * 4 متر عشقبازی

افتاده بودم کف اتاق ، داغ ، گیج ، دهنم ترش بود ، چشام به حالت لذت بخشی میچرخید ، بازیشون گرفته بود به حالت قهرمانای داستان تمرکز کردم ، کجام ؟ چن ساعت ؟ آروم بدن کرخت و بی حسمو منقبض کردم ، انگار یه ساله زیر بتون مدفون بوده ، همچنان حس قهرمانای داستانو داشتم خودمو کشیدم بالا ، در کمال ابهت چهار دستو پا شده بودم یه حرکت دیگه و تکیه دادم به دیوار ، تاریک بود ، خوشبختانه کلید لامپ اتاق نزدیک بود و رو